جایی برای رسیدن...
دلنوشته های من و خواهرم...
نويسندگان

درسته که هر سال از عمر آدم میگذره بزرگتر میشه و واقعیات رو بهتر می فهمه! ولی برای من اومدن به دانشگاه و دوری از خانواده یک جور دیگه بود!!تعجبوقتی این سختی ها رو کشیدم قدر دان همه ی نعمت های خوبی که خدا بهم داده شدم قدر سلامتی و تندرستی قدر داشتن خانواده ی خوب و مهربان علی الخصوص مادرم که به قول سپهری بهتر از برگ درخت(!!!!!)و خیلی چیز های دیگه.......

از خدا میخوام همشون سالم و موفق و از همه مهم تر عاقبت بخیر بشن..آمین

[ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ لوتوس ]

امروز در هنگام عبور از صحن دانشگاه ، متوجه یک گروهی شدم که در گوشه ای از محوطه ی دانشگاه چادری بر پا کرده بودند با عنوان " جمعیت حمایت از کودکان خیابانی"

برام جالب بود ! پیش رفتم و دیدم این گروه برخلاف گروههای قبلی که در این موضوعات کار می کردند، شامل افرادی بودند خاص ! منظورم از خاص این که دخترای گروه بی حجاب بودند و روابط بین پسر و دخترشون خیلی راحت! نه در حد معمولی ، بلکه بیش از اندازه راحت بودندکه وسایل داخل غرفه رو به هم پرت می کردند!

واقعا عجیب بود... اصل قضیه خوبه ولی ...نمی دونم تعجب

شاید هم این نکته درسته که بعضی چیزها هست که افراد نمی تونند از کنارش راحت بگذرند...

[ شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ترنج ]

الان که می نویسم در نقش یک دانشجوی خوابگاهی که همچون دیگر دانشجویان از صبح با انواع اساتید برجسته و غیر برجسته سر وکله میزند تا به اندازه اپسیلون مطلبی یاد بگیرد اما بد تر از اون اینه که بعد از اون همه خستگی بری توی اتاقت وببینی که کسی نیست که به درد ودل هات گوش بده!کسی که تمام دوران دانش آموزیت در کنارت بود کسی که اگه اونو نداشتی شاید الان هم اینجا درس نمی خوندی...

کسی که بدون هیچ توقعی برات زحمت کشید اونقدر که نذاشت آب از آب تکون بخوره....

ولی اصلا اون موقع اونطوری که باید قدرشو ندونستم!ولی حالا فرق می کنه می بینم که زندگی بدون اون خیلی خیلی سخته....

خدا رو شکر می کنم که خدا این چنین مادری به من دادو ازش میخوام که همه ی آرزوهاشو بر آورده کنه...

                                                                                ادامه داره............

[ پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ لوتوس ]

آن روز ها که کودکی بیش نبودم ! زحماتت را به خوبی درک نمی کردم ، تحمل درد و رنجت را نمی دیدم ، تنها به فکر بازی و شادی کودکانه ی خود بودم ، اما تو همیشه حواست به بچه ها بود ، یادم نمی رود ساعتهایی که برای درس ریاضی دبستانمان می گذراندی و با حوصله نکته به نکته ی تمرینها را برایمان بررسی می کردی ، در حالی که سالها از درس خواندنت می گذشت . چگونه ؟! آیا مهربانی و عشق به فرزندانت باعث می شد تو در در اعماق ذهنت کنکاش کنی و آنچه در روزگاران قدیم آموختی ، رو کنی ؟ آیا جز این است که در کارت چیزی می دیدی که تو را تشویق می کرد؟ و من درک نکردم ...

 

                       

                                                                                           ادامه دارد...

[ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ترنج ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

امام زین العابدین(ع): الهی! از دشمنی که مرا گمراه می کند و از شیطان که مرا به انحراف می کشاند، به تو شکایت می کنم، او سینه مرا از وسوسه آکنده... در پیروی از خواهش های نفس مرا یاری می رساند و دنیا دوستی را در نظرم می آراید و میان من و طاعت و تقرب به تو مانع می شود.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب