جایی برای رسیدن...
دلنوشته های من و خواهرم...
نويسندگان

آن روز ها که کودکی بیش نبودم ! زحماتت را به خوبی درک نمی کردم ، تحمل درد و رنجت را نمی دیدم ، تنها به فکر بازی و شادی کودکانه ی خود بودم ، اما تو همیشه حواست به بچه ها بود ، یادم نمی رود ساعتهایی که برای درس ریاضی دبستانمان می گذراندی و با حوصله نکته به نکته ی تمرینها را برایمان بررسی می کردی ، در حالی که سالها از درس خواندنت می گذشت . چگونه ؟! آیا مهربانی و عشق به فرزندانت باعث می شد تو در در اعماق ذهنت کنکاش کنی و آنچه در روزگاران قدیم آموختی ، رو کنی ؟ آیا جز این است که در کارت چیزی می دیدی که تو را تشویق می کرد؟ و من درک نکردم ...

 

                       

                                                                                           ادامه دارد...

[ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ترنج ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

امام زین العابدین(ع): الهی! از دشمنی که مرا گمراه می کند و از شیطان که مرا به انحراف می کشاند، به تو شکایت می کنم، او سینه مرا از وسوسه آکنده... در پیروی از خواهش های نفس مرا یاری می رساند و دنیا دوستی را در نظرم می آراید و میان من و طاعت و تقرب به تو مانع می شود.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب