جایی برای رسیدن...
دلنوشته های من و خواهرم...
نويسندگان

یکسال سخت، پس فوت پدر گذشت و همه ی دشواری های مالی و معنوی خانواده به عهده ی مادر بود ، اجازه نمی داد که بچه ها از کمبود ها با خبر شوند . تو این یکسال مادر دست به اتاق پدر نزده بود و حتی چیدمان آن رو هم عوض نکرده بود و همیشه در اون اتاق بسته بود . تا اینکه اتاق را بعد از سال پدر بهم ریخت و وسایل پدر رو جابجا کرد و دکور جدیدی درست کرد تا برای دو فرزند دخترش اتاق مناسبی باشد ، آخه تا قبل از این هرسه از یک اتاق برای گذاشتن وسایلشان استفاده می کردند.مادر می دید که بچه ها بزرگ شده اند ، دیگر می فهمیدند ، اوضاع را تاحدودی درک می کردند و به راه سختی که در پیش داشتند می نگریستند ولی مطمئن بودند که مادرشان زن بزرگی است و از پس همه ی پیچ و خم های زندگی برخواهد آمد .

فرزندان برای تقدیر از زحمات مادر و شاید احساس وظیفه ای که می کردند ، خیلی خوب درس می خوندند.

فرزند بزرگتر که پسر بود در دو سال آخر دوره ی راهنمایی خود نمراتی کسب می کرد که تا آن زمان در کارنامه ی درسی خود نداشت ، درسخون شده بود !

فرزند دوم و سوم که دختر بودند در مدرسه ی راهنمایی درس خوندن که نمونه بود .

باز هم مادر در کنار آنها و پابه پایشان در درس ها کمک می کرد ، به پاس کمک های مادر و دعای خیرش و لطف الهی ، فرزندان جزو دانش آموزان خوب و فعال مدرسه هاشان بودند به طوری که نامشان در مدرسه سر زبان ها بود،

این ها همه را مادر از لطف و یاری خدا می دانست ...

پس از این مرحله از زندگی که تقریباً ۵ سال از مرگ پدر می گذرد ، فرزندان وارد دوره ی بلوغ می شدند ، به دلیل فاصله ی سنی کم آنها ، هر سه با هم در شرایط جدید قرار می گرفتند ، کار مادر چندین برابر شده بود دیگر فرزندانش کودک نبودند  بلکه داشتند وارد عرصه ی جدیدی از زندگی می شدند .

مراقبت های مادر ویژه شده بود ! تفریح و خوش گذرانی را زیاد در برنامه ی زندگی قرار می داد ، سعی می کرد زیاد با هم بیرون بروند . کلاس های هنری و ورزشی بچه ها را می فرستاد که بتوانند انرژیشان را درست تخلیه کنند. در این برهه حساس زندگی پسر خانواده در دوره ی دبیرستان ، دچار افت تحصیلی شد ، و بیشتر سر گرم ورزش شده بود اما مادر سعی می کرد دوباره پسر را متقاعد کند که درس هم مهم است ، تا اینکه توانست دیپلم بگیرد ، با وارد شدن پسر به پیش دانشگاهی دوباره غیرت درس در رگ های او جریان یافت ! اما دخترها همچنان درس خوان و فعال بودند در عرصه های هنری و ورزشی ، مادر خوشحال بود و هیچگاه خدا را از یاد نمی برد...

با وارد شدن پسر به دانشگاه و شروع دوره ی پر هیاهوی جوانی برای او ، مادر اعتقاد داشت که پسر باید وارد اجتماع شود و هم زمان با درس خواندن با دنیای بیرون هم آشنا شود ، به همین خاطر بر این شد که کار انحصار ورثه را به او بسپارد تا او در حین پیگیری های حقوقی کار ، با فضای ادارات گوناگون هم آشنا شود .

دختر ها هم یکی یکی با قبول شدن در دانشگاههای خوب ، شروع به تحصیل کردند ، مادر دیگر تنها تر شده بود چرا که دختر ها دور از خانه درس می خواندند ، اما باز هم خدا را فراموش نکرد .

در زندگی یه اتفاقی برای مادر افتاد  ، این که خدا به پاس توکل و اعتماد مادر به او ، حج تمتعی نصیبش کرد ، که هیچگاه معلوم نشد چگونه جور شد ! آن چنان این سفر مادر را تحت تأثیر قرار داده بود که هر گاه به یادش می افتاد ، اشک در چشمانش حلقه می بست...


--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شاید این داستان باز هم ادامه داشته باشد !


[ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ترنج ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

امام زین العابدین(ع): الهی! از دشمنی که مرا گمراه می کند و از شیطان که مرا به انحراف می کشاند، به تو شکایت می کنم، او سینه مرا از وسوسه آکنده... در پیروی از خواهش های نفس مرا یاری می رساند و دنیا دوستی را در نظرم می آراید و میان من و طاعت و تقرب به تو مانع می شود.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب