جایی برای رسیدن...
دلنوشته های من و خواهرم...
نويسندگان

امروز که تو اتوبوس های BRT خط ولیعصر- پارک وی نشسته بودم یکی از این فروشنده های دستمال کاغذی اومد جلو صندلی و به خانوم کناری من اصرار که از من 3 تا دستمال کاغذی  بخر! خانومه گفت من یکی می خوام پول بهش داد و گفت پول یکی رو حساب کن و بهم بده ، پسره اصرار که نه 3 تا ببر و کلی فلسفه بافی که من از صبح ساعت 8 دارم می فروشم . اینا رو هم تو بخر تا تموم شه دیگه! ناله می کرد که زیاد امروز کار کردم.

خانومه هم بهش می گفت که برا کار باید زحمت کشیده بشه ، الآن مثلاً من روزای تعطیل هم باید برم سر کار، پسره بی خیال شد و یکی بهش داد و رفت .

من خیلی کنجکاو شدم که بدونم کارش چیه؟ ازش پرسیدم ، گفت : آرایشگری ، و ادامه داد برای کار باید خیلی زحمت بکشی تا آخرشم شاید پولی که بدست آوردی حلال باشه .

خیلی از حرفش خوشم اومد، و دیدم که چقدر روزی حلال براش مهمه یه هو جا خوردم. یه آن به خودم اومدم دیدم این مساله برام مهم نبوده .

خدا خیرش دهد.

 

[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ترنج ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

امام زین العابدین(ع): الهی! از دشمنی که مرا گمراه می کند و از شیطان که مرا به انحراف می کشاند، به تو شکایت می کنم، او سینه مرا از وسوسه آکنده... در پیروی از خواهش های نفس مرا یاری می رساند و دنیا دوستی را در نظرم می آراید و میان من و طاعت و تقرب به تو مانع می شود.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب