جایی برای رسیدن...
دلنوشته های من و خواهرم...
نويسندگان

 از صبح دل تو دلم نبود ، هر چه به ساعت مقرر نزدیک تر می شدم دلهره ام بیشتر می شد، این احوالات 2ساعت بیشتر طول نکشید تا وقت اذان ظهر شد و به نماز ایستادم، از خدایم خواستم تا توانم دهد چرا که او قادر مطلق است. وقت کلاس فرا رسید و من وارد شدم ، تعدادشون به 30 نفر می رسید.

در آغاز نکات کلی در رابطه با نحوه ی اداره ی کلاس را بیان کردم و پس از آن درس شروع شد. بماند از این که تپق چاشنی حرف زدنم شده بود. جاتون خالی یک بار هم در حل یه سوال هنگ کردم اما خوشبختانه به یک دقیقه هم نرسید.

حضور و غیاب که می کردم ، چشمم به هر کدوم که می خورد سریع در ذهنم یه شخصیت آشنایی نقش می بست و این باعث شد فامیل دو سوم از بچه های کلاس رو همون جلسه اول به ذهن بسپارم.

تمام شدن کلاس همانا و احساس درد درناحیه پشت و کمر نیز همانا.

پی نوشت:-------------------------------------------------------------------------------

با خودم قرار گذاشته بودم که اولین چیزی که رو تخته بنویسم ،«به نام خدا»  باشه که روی تخته از قبل نوشته شده بود.

در جلسه ی بعدی درس،  دیگه خبری از دلهره و تپق و کمر درد نبود.

[ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ترنج ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

امام زین العابدین(ع): الهی! از دشمنی که مرا گمراه می کند و از شیطان که مرا به انحراف می کشاند، به تو شکایت می کنم، او سینه مرا از وسوسه آکنده... در پیروی از خواهش های نفس مرا یاری می رساند و دنیا دوستی را در نظرم می آراید و میان من و طاعت و تقرب به تو مانع می شود.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب