خاطره ی اولین روز تدریس!

 از صبح دل تو دلم نبود ، هر چه به ساعت مقرر نزدیک تر می شدم دلهره ام بیشتر می شد، این احوالات 2ساعت بیشتر طول نکشید تا وقت اذان ظهر شد و به نماز ایستادم، از خدایم خواستم تا توانم دهد چرا که او قادر مطلق است. وقت کلاس فرا رسید و من وارد شدم ، تعدادشون به 30 نفر می رسید.

در آغاز نکات کلی در رابطه با نحوه ی اداره ی کلاس را بیان کردم و پس از آن درس شروع شد. بماند از این که تپق چاشنی حرف زدنم شده بود. جاتون خالی یک بار هم در حل یه سوال هنگ کردم اما خوشبختانه به یک دقیقه هم نرسید.

حضور و غیاب که می کردم ، چشمم به هر کدوم که می خورد سریع در ذهنم یه شخصیت آشنایی نقش می بست و این باعث شد فامیل دو سوم از بچه های کلاس رو همون جلسه اول به ذهن بسپارم.

تمام شدن کلاس همانا و احساس درد درناحیه پشت و کمر نیز همانا.

پی نوشت:-------------------------------------------------------------------------------

با خودم قرار گذاشته بودم که اولین چیزی که رو تخته بنویسم ،«به نام خدا»  باشه که روی تخته از قبل نوشته شده بود.

در جلسه ی بعدی درس،  دیگه خبری از دلهره و تپق و کمر درد نبود.

/ 9 نظر / 83 بازدید
آقايي فر

تدريس يار شديد؟ تبريك مي گم

لوتوس

کاش بودم و می دیدم و شاید می خندیدم!!![چشمک]ولی حافظت از همون ابتدا خوب بودها!!!! موفق باشی

سمانه

عجب روزی بوده! خدا کمک کنه تا بتونی خوب تر باشی

آقايي فر

از همون هفته اول كوييز رو شروع كنيد [نیشخند]

حمید برزخ

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگر دیر آمدم مجروح بودم ... بالاخره آپ شدم هاشمی بدون مصلحت مدار 33 درجه در خاور میانه مدیریت جزیره ای همت بر این بود که بر مطالب کار شود و این مطلب هم نیز سخت تلاش شده، هدایت گر این تلاش ها باشید

ناموس خدا

"بر حاشیه برگ شقایق بنویسید / گل تاب فشار در و دیوار ندارد" سلام بزرگوار ناموس خدا در عزای ناموس مطلق خدا... با "برای مادرم ...(1)" به روزم. حضورتان را منتظرم. التماس دعا

صادق

ردیه2: "سیاست ما عین دیانت ما نیست، دیانت ما عین سیاست ما نیست"

از حضور تا ظهور...

سلام دست نوشته ای باز هم از جنس دغدغه هایم با عنوان : "لبخند خدا در مقتل نفس" + ارضیان سماواتی (قسمت سوم) تشریف بیاورید و مستفیض بگردانید یازهرا

ارتیم

خوشبحالتون دعا کنین اولین جلسه ما هم به خیر بگذره