ادامه ی داستان!

یکسال سخت، پس فوت پدر گذشت و همه ی دشواری های مالی و معنوی خانواده به عهده ی مادر بود ، اجازه نمی داد که بچه ها از کمبود ها با خبر شوند . تو این یکسال مادر دست به اتاق پدر نزده بود و حتی چیدمان آن رو هم عوض نکرده بود و همیشه در اون اتاق بسته بود . تا اینکه اتاق را بعد از سال پدر بهم ریخت و وسایل پدر رو جابجا کرد و دکور جدیدی درست کرد تا برای دو فرزند دخترش اتاق مناسبی باشد ، آخه تا قبل از این هرسه از یک اتاق برای گذاشتن وسایلشان استفاده می کردند.مادر می دید که بچه ها بزرگ شده اند ، دیگر می فهمیدند ، اوضاع را تاحدودی درک می کردند و به راه سختی که در پیش داشتند می نگریستند ولی مطمئن بودند که مادرشان زن بزرگی است و از پس همه ی پیچ و خم های زندگی برخواهد آمد .

فرزندان برای تقدیر از زحمات مادر و شاید احساس وظیفه ای که می کردند ، خیلی خوب درس می خوندند.

فرزند بزرگتر که پسر بود در دو سال آخر دوره ی راهنمایی خود نمراتی کسب می کرد که تا آن زمان در کارنامه ی درسی خود نداشت ، درسخون شده بود !

فرزند دوم و سوم که دختر بودند در مدرسه ی راهنمایی درس خوندن که نمونه بود .

باز هم مادر در کنار آنها و پابه پایشان در درس ها کمک می کرد ، به پاس کمک های مادر و دعای خیرش و لطف الهی ، فرزندان جزو دانش آموزان خوب و فعال مدرسه هاشان بودند به طوری که نامشان در مدرسه سر زبان ها بود،

این ها همه را مادر از لطف و یاری خدا می دانست ...

پس از این مرحله از زندگی که تقریباً ۵ سال از مرگ پدر می گذرد ، فرزندان وارد دوره ی بلوغ می شدند ، به دلیل فاصله ی سنی کم آنها ، هر سه با هم در شرایط جدید قرار می گرفتند ، کار مادر چندین برابر شده بود دیگر فرزندانش کودک نبودند  بلکه داشتند وارد عرصه ی جدیدی از زندگی می شدند .

مراقبت های مادر ویژه شده بود ! تفریح و خوش گذرانی را زیاد در برنامه ی زندگی قرار می داد ، سعی می کرد زیاد با هم بیرون بروند . کلاس های هنری و ورزشی بچه ها را می فرستاد که بتوانند انرژیشان را درست تخلیه کنند. در این برهه حساس زندگی پسر خانواده در دوره ی دبیرستان ، دچار افت تحصیلی شد ، و بیشتر سر گرم ورزش شده بود اما مادر سعی می کرد دوباره پسر را متقاعد کند که درس هم مهم است ، تا اینکه توانست دیپلم بگیرد ، با وارد شدن پسر به پیش دانشگاهی دوباره غیرت درس در رگ های او جریان یافت ! اما دخترها همچنان درس خوان و فعال بودند در عرصه های هنری و ورزشی ، مادر خوشحال بود و هیچگاه خدا را از یاد نمی برد...

با وارد شدن پسر به دانشگاه و شروع دوره ی پر هیاهوی جوانی برای او ، مادر اعتقاد داشت که پسر باید وارد اجتماع شود و هم زمان با درس خواندن با دنیای بیرون هم آشنا شود ، به همین خاطر بر این شد که کار انحصار ورثه را به او بسپارد تا او در حین پیگیری های حقوقی کار ، با فضای ادارات گوناگون هم آشنا شود .

دختر ها هم یکی یکی با قبول شدن در دانشگاههای خوب ، شروع به تحصیل کردند ، مادر دیگر تنها تر شده بود چرا که دختر ها دور از خانه درس می خواندند ، اما باز هم خدا را فراموش نکرد .

در زندگی یه اتفاقی برای مادر افتاد  ، این که خدا به پاس توکل و اعتماد مادر به او ، حج تمتعی نصیبش کرد ، که هیچگاه معلوم نشد چگونه جور شد ! آن چنان این سفر مادر را تحت تأثیر قرار داده بود که هر گاه به یادش می افتاد ، اشک در چشمانش حلقه می بست...


--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شاید این داستان باز هم ادامه داشته باشد !


/ 9 نظر / 11 بازدید
سحر

سلام خواهرای نازنینم[گل] وبلاگتون خیلی عالیه خیلی ممنونم که سرزدین التماس دعا[گل]

یاسین

سلام. اگهجاریبودنخدا رو در تمام لحظه های زندگی باور داشته باشیم زندگی برامون دوست داشتنی میشه!!

حسین مشکی

سلام داستان قشنگی بود اگه ادامه داشت حتما خبرم کن

محب ولایت

سلام[گل] باز جمعه ای دگر آمد و چشم انتظارانت به انتظارت می مانند تا شاید با دیدارت عقده ی دل واکنند. بیا که عالمی در انتظار تست.[گل] اللهم عجل لولیک الفرج والفرج والنصر والعافیه[گل]

امیر حسین حقیقی

سلام ببخشید دیر جواب میدم یه چند وقتی نبودم ممنون از لطفطان من هم شما را لینک کردم داستان جالبی هم بود التماس دعا یا علی

حسام

سلام

محب ولایت

سلام علیکم سالروز شهادت باب الحوائج حضرت امام موسی کاظم علیه السلام تسلیت باد التماس دعا

آرچین

مادره واسه خودش یه شیر زنی بود دست چنین مادرانی رو باید بوسید.