یک داستان ...


در خانواده ای کوچک و مذهبی ١٢ سال پیش پدرخانواده از دنیا می رود ، پدری که ٢ سال به خاطر بیماری خانه نشین می شود ، و مادر پرستاری از او را به عهده می گیرد، پدر به خاطر دردی که می کشد زیاد عصبانی می شود و از این زندگی خسته است .

در آن شرایط فرزند بزرگ خانواده که پسر است،١٢ سال دارد و چیزی جز بازی کردن را نمی فهمد.دومین فرزند دختری ١٠ ساله و سومی دختری ٨ساله است که از زندگی بازی کردن و مدرسه رو می شناسند. همه ی درد زندگی را مادر تحمل می کند، در این دو سال هم از شوهرش پرستاری می کند هم در کنار بچه ها ست و در درسهایشان آن ها را تنها نمی گذارد. معلم نبود ولی درسهای دبیرستان و راهنمایی اش را خوب آموخته بود .

بعد از فوت پدر ، غمی سنگین بر خانه ی آن ها حاکم شد. مادر گوشه گیر شده بود و به تمام معنا غمگین ، به فرزندانش می نگریست و از بار سنگینی که باید برای تربیتشان به تنهایی بر دوش کشد ، متحیر بود . باز هم فرزندان هیچ چیز درک نمی کردند.یکسال که گذشت کنایه ازدواج دوباره ی مادر به گوش می رسید، که باعث رنجش مادر می شد ولی باز هم فرزندان هیچ چیز نمی فهمیدند. خرجی خانه فقط اجاره ی ملکی بود که از قبل داشتند و حقوق پدر به دلیل اینکه ٢ سال از کار افتاده بود ،قطع بود و با تلاشهایی که پدر قبل از فوتش کرده بود ، هنوز در جریان پیگیری های اداری بود.

مادر اصلاً پیش بچه ها گریه نمی کرد،  می رفت زیر دوش یا زیرزمین رو برای گریه انتخاب می کرد. ولی هیچگاه خدا رو فراموش نکرد.

فک می کنید ادامه ی این داستان چی میشه ؟ ...

/ 3 نظر / 21 بازدید
محب ولایت

سلام علیکم[لبخند] میلاد جوادالائمه حضرت امام محمد تقی و باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام مبارک باد[گل] یا علی مدد[گل]

محب ولایت

سلام علیکم[لبخند] میلاد امام المتقین، ابوالائمه، امام عالی اعلا، یدالله، اسدالله، غیرت الله، عصمت الله، ساقی کوثر حضرت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام مبارک باد[گل] یا علی مدد[گل]

محب ولایت

سلام علیکم سالروز عروج ملکوتی پیام آور کربلا،دخت حیدر کرار، اسوه ی صبر و استقامت حضرت زینب کبری سلام الله علیها تسلیت باد یا علی مدد